زبونبازThe Keeper of Stories
…
آرشیوِ داستانها
هر جلدِ این قفسه یک دنیاست که یکبار دلِ کسی را برده. یکی را بردار — و زبانش را هم با خودت ببر.
…
هر جلدِ این قفسه یک دنیاست که یکبار دلِ کسی را برده. یکی را بردار — و زبانش را هم با خودت ببر.
— آنقدر طولانی که قهوهات سرد میشود. آنقدر واقعی که میمانی.
بیست حکمت از عمرم برداشتی و پایش ماندی. حالا نوبتِ من است — این داستان، رایگانِ رایگان، مالِ توست.
عجله نکن؛ قولِ زبونباز تاریخِ انقضا ندارد. هر وقت آماده بودی، دکمه سرِ جایش است.
آفرین، رفیق. بیشترِ کسانی که از اینجا رد میشوند گوی را اصلاً نمیبینند — ولی چشمِ تو دیدش. پس از همین حالا، این گوی نور مالِ توست.
گوی، همراهِ کهنهٔ من بوده؛ خانهای برای هر داستانی که برمیداری. اولین داستانت را از آرشیو بردار، تویِ گوی بگذارش، و دری به آن دنیا باز میشود.
آنجا هر جمله یک وِرد است؛ روی هرکدام دست بگذاری، طلسمنامه بازش میکند و زبان، قصهبهقصه، مالِ تو میشود.
گوی تا داستانی نگیرد خاموش است؛ اگر داستانی نداری، از زبونباز اولین داستانت را بگیر و با گوی شروع کن.